خبر به مامان و بابای بابا امیرت
دقیقا 9 عید بود که بابا امیر ساعت 8:45 از شیفت برگشت خونه یه دره خوابیدیم و بعد آماده شدیم رفتیم لتمال کن همه بودند ناهار مهمون دایی حسین بودیم خیلی خوش گدشت عالی بود.منو بابا امیر زودتر راه افتادیم سمت خونه و زود آماده شدیم رفتیم سمت خونه ی (راستش نمیدونم اونارو چی باید صدا کنی؟؟؟؟؟) فعلا میگم مامان منیره و بابا کمال.
یه کیک بستنی هم خریدیم خیلی خوشگل بود. اولش فکر کردن بخاطر عید خریدیم .
جواب آزمایشو گذاشته بودیم توی یه پاکت پول دادم به بابا کمال فکر کرد بهش عیدی دادیم گفت حتما این عیدی باید خاص باشه هرچی آزمایشو خوند متوجه چیزی نشد که خودم گفتم دارید نوه دار میشید مامان منیره سریع دست زد و بعد گریه کرد ولی بابا کمال چند دقیقه چیزی نگفت و بعد روبوسی کردنو معلوم بود که خوشحال شدن.نجمه (زن عموت) و محمدرضا(عموت) خیلی خوشحال بودن. شام رفتیم بیرون من نوشابه نخوردم آخه برات ضرر داره.شب برگشتیم خونه و خوابیدیم.


خبر به مامان و بابای بابا امیرت
