7 مرداد ماه و دیدن روی ماهت
دختر مامان سلااااااااااااااااااااااااام
چطوری؟
دختر گلم دوشنبه بعد از یه روز کاری سخت که اعصابم خورد شده بود
به بابا امیر sms دادم که بریم دیدن دخترمون ؟؟؟؟؟؟؟؟ بابایی جواب داد:اورررررررره ![]()
یه ذره سرحال شدم سریع وسایلمو جمع کردم و آماده رفتن شدم که کار واسم تراشیدن با این که ساعت کاریم تموم شده بود ولی باید می موندمو کارارو انجام میدادم
خلاصه رفتیم واسه نوبت سونو اولین نفر بودیم و زود رفتیم داخل
دکتر گفت چند وقتته؟ گفتم 22 هفته و دستگاه و گذاشت رو دلم تا بابایی صورتتو دید گفت سلام عزیزم دکتر خندید و گفت اولین فرزند؟گفتم بله
شروع کرد به صحبت که بچتون دختره و خیلی هم سر به زیره
و همه چی عالی و خوب پیش میره و هیچ مشکلی نداری خداروشکر
کلیه سمت راست و چجتو چک کرد ستون فقراتتو نشون داد وای چه قدر باحال بود و صدای قلب نازت که هر دفعه گوش میدم بغض میکنم.
خداروشکر همه چی عالی بود دختر نازم
رفتیم سمت خونه مامان فاطمه داشت شعله زرد پخش میکرد که بابا امیر رفت کمکش شب هم مامان فاطمه با خاله هانیه رفتن کوهسار بابا علی و بابا امیرم رفتن هیئت مکتب و زهرا و من تنهایی دعا رو خوندم و خوابیدم هنوز کاملا خوابم نبرده بود که بابا امیر اومد و گفت خانومم برات غذا اوردم
اونم چه غذایی قورمه سبزی هیئت داغ داغ یه پرس کامل خوردم ![]()
خداروشکر که یه فرشته تو دلم دارم خداروشکر که بابا امیرو دارم خدارو شکر که مامان فاطمه و بابا علی دارم خداروشکر که خواهرای خوب و دلسوز دارم خداروشکر خداروشکر که خواهر زاده های گلو دوست داشتنی دارم تموم دنیا رو با این داشته هام عوض نمی کنم عاشق تک تکشونم و برای همشون از ته دل آرزوی خوشبختی و سلامت میکنم![]()
خدایا حافظشون باش که غم هر کدومشون داغونم میکنه و شادی هر کدومشون به من حس خوشبختی میده.


7 مرداد ماه و دیدن روی ماهت
