حلماحلما، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

میوه بهشتی (9ماه انتظار شیرین)

13بدر 92 تو در وجود من

1392/2/2 12:35
نویسنده : مامان هلاله
420 بازدید
اشتراک گذاری

صبح به سختی بیدار شدم با مامان فاطمه و باباعلی خداحافظی کردم و رفتیم دنبال یاسر پسر عموی بابا امیر و با اون راه افتادیم سمت کارخونه عمو جلال بابایی اونجا شبیه این آدم تنبلا بودم نه بازی میکردم نه وسیله هارو جابه جا کردم هیچ کار خاصی انجام ندادم کسی که خبر نداشت من بار شیشه دارم همه فکر میکردن از تنبلیمهخمیازه

عمه شکوفه ی بابایی گفت هلاله جون امسال دیگه وقتشه بار دار بشی منم گفتم نه زوده شوهرم سربازه دروغگو

ساعت 1 شد داشتم ضعف میکردم گفتم گرسنمه بابا کمال گفت من که اصلا گرسنه نیستم کلی پیچ خورد معدم بعد از چند دقیقه بابا کمال گفت اصلا یادم نبود شرایطت با بقیه فرق می کنهتعجب یعنی یادش نبود که داره بابابزرگ میشه؟؟؟؟؟؟

بالاخره ساعت 3 بود غذا خوردیم و چند ساعتی نشستیمو بعد رفتیم خونه مامان فاطمه خاله هنگامه هم بود  امیر مهدی خیلی بی قرار بود .خداروشکر روز خوبی بود لبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

دو تا ♥♥
19 خرداد 92 15:14
یه سوااال؟ شوهریت سربازه؟؟؟؟؟

آره عزیزم سربازه
دو تا ♥♥
19 خرداد 92 18:45
ببخشید یه سوال میخوام بکنم ولی باید قول بدی ناراحت نشی. چطوری با اینکه شوهرت سربازه و کار نداره به این نتیجه رسیدید که بچه دار شید؟


عزیزم ناراحت نمیشم سربازیش داره تموم میشه و خداروشکر خانوادم حمایتمون میکنن مشکلی نداریم خداروشکر همه چی حله!!