13بدر 92 تو در وجود من
صبح به سختی بیدار شدم با مامان فاطمه و باباعلی خداحافظی کردم و رفتیم دنبال یاسر پسر عموی بابا امیر و با اون راه افتادیم سمت کارخونه عمو جلال بابایی اونجا شبیه این آدم تنبلا بودم نه بازی میکردم نه وسیله هارو جابه جا کردم هیچ کار خاصی انجام ندادم کسی که خبر نداشت من بار شیشه دارم همه فکر میکردن از تنبلیمه
عمه شکوفه ی بابایی گفت هلاله جون امسال دیگه وقتشه بار دار بشی منم گفتم نه زوده شوهرم سربازه 
ساعت 1 شد داشتم ضعف میکردم گفتم گرسنمه بابا کمال گفت من که اصلا گرسنه نیستم کلی پیچ خورد معدم بعد از چند دقیقه بابا کمال گفت اصلا یادم نبود شرایطت با بقیه فرق می کنه
یعنی یادش نبود که داره بابابزرگ میشه؟؟؟؟؟؟
بالاخره ساعت 3 بود غذا خوردیم و چند ساعتی نشستیمو بعد رفتیم خونه مامان فاطمه خاله هنگامه هم بود امیر مهدی خیلی بی قرار بود .خداروشکر روز خوبی بود 


13بدر 92 تو در وجود من
