حلماحلما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

میوه بهشتی (9ماه انتظار شیرین)

5 فروردین 1392

سلام عزیزیم نمیدونم دخملی یا پسمل؟؟؟؟؟ ولی هر چی هستی ایشالله که سالم باشی دقیقا روز 5 عید 92 که 5 روز از عادت من گذشته بود و من بعد از چند روز تعطیلی رفتم سر کار. بگدریم که سر کار چه قدر اذیت شدم بابایی اومد دنبالم باهم بریم سینما وقتی رسیدیم دیدیم چقدر خلوته روز در نوشته بود به مناسبت ایام فاطمیه تعطیل است  بعد بابایی پیشنهاد داد که بریم کافی شاپ رفتیم خوش گدشت من لیموناد خوردم باباییتم شیر پسته خورد.تو راه برگشت به خونه بابایی گیر داد که baby check بخریم منم گوش دادمو از داروخانه سر کوچمون یه دونه خریدم 1500 تومن.رفتم خونه و ازش استفاده کردم اول یه خط پررنگ افتاد و بعد یه خط کم رنگ کنارش بود راستش خودم اون لحظه مطمئن...
2 ارديبهشت 1392

خبر به مامان و بابای بابا امیرت

دقیقا 9 عید بود که بابا امیر ساعت 8:45 از شیفت برگشت خونه یه دره خوابیدیم و بعد آماده شدیم رفتیم  لتمال کن همه بودند ناهار مهمون دایی حسین بودیم خیلی خوش گدشت عالی بود.منو بابا امیر زودتر راه افتادیم سمت خونه و زود آماده شدیم رفتیم سمت خونه ی (راستش نمیدونم اونارو چی باید صدا کنی؟؟؟؟؟) فعلا میگم مامان منیره و بابا کمال.  یه کیک بستنی هم خریدیم خیلی خوشگل بود. اولش فکر کردن بخاطر عید خریدیم . جواب آزمایشو گذاشته بودیم توی یه پاکت پول دادم به بابا کمال فکر کرد بهش عیدی دادیم گفت حتما این عیدی باید خاص باشه هرچی آزمایشو خوند متوجه چیزی نشد که خودم گفتم دارید نوه دار میشید مامان منیره سریع دست زد و بعد گریه کرد ولی بابا کمال چند دق...
2 ارديبهشت 1392

13بدر 92 تو در وجود من

صبح به سختی بیدار شدم با مامان فاطمه و باباعلی خداحافظی کردم و رفتیم دنبال یاسر پسر عموی بابا امیر و با اون راه افتادیم سمت کارخونه عمو جلال بابایی اونجا شبیه این آدم تنبلا بودم نه بازی میکردم نه وسیله هارو جابه جا کردم هیچ کار خاصی انجام ندادم کسی که خبر نداشت من بار شیشه دارم همه فکر میکردن از تنبلیمه عمه شکوفه ی بابایی گفت هلاله جون امسال دیگه وقتشه بار دار بشی منم گفتم نه زوده شوهرم سربازه  ساعت 1 شد داشتم ضعف میکردم گفتم گرسنمه بابا کمال گفت من که اصلا گرسنه نیستم کلی پیچ خورد معدم بعد از چند دقیقه بابا کمال گفت اصلا یادم نبود شرایطت با بقیه فرق می کنه  یعنی یادش نبود که داره بابابزرگ میشه؟؟؟؟؟؟ بالاخره ساعت 3 بود غذا ...
2 ارديبهشت 1392