خونه ی الهام
سلام به دخمل گلم
خوبی عزیزکم؟.
سلام به دوستای گلم شرمنده تو این چند روز اینقدر بیحال بودم و کار داشتم که به وبلاگ خانومی نتونستم سر بزنم


روز دوشنبه الهام دوست دوران دبیرستانم زنگ زد و برای شام دعوتم کرد خونشون منم از امیر اجازه گرفتمو قرارشد سه شنبه شب برم خونشون.
3شنبه کلی ذوق داشتم واسه رفتن بگذریم که سر کار خیلی خیلی اذیت شدم .ولی اشتیاق برای دیدن دوستای دبیرستانی خیلی بیشتر بود.
تا رسیدم خونه زنگ زدن کجایی زود باش بیا منم از خدام بود که زودتر برم سریع موهامو درست کردم و آرایش کردم و یه بسته شکلات خریدمو با آژانس راه افتادم.
کفش پاشنه بلند پام کردم از استرس نمیتونستم قدم بردارم مثل مورچه راه میرفتم
وای در خونشون که باز شد دوستامو دیدم کلی تعجب کردم چقدر تغییر کرده بودند چقدر بامزه بود که همه ازدواج کردن و قیافه ها و تیپا خانومانه و سنگین شده بود
چه لذتی داشت از گذشته و کارایی که میکردیم و فکرایی که داشتیم حرف میزدیم و همه با لذت و از ته دل می خندیدیم.
چه دورانی قشنگیو باهم گذرونده بودیم و حالا زندگی همه ی ما به ثمر رسیده بود
تنها کسی که نی نی داره بینشون منم
ولی خداروشکر که هممون خوشبخت شدیم و با لذت از زندگی و همسرمون تعریف میکنیم.
از الهام عزیزم واقعا ممنونم که با این مهمونی که گرفت کلی حال منو جا اورد.



خونه ی الهام
