2/9/92
دخترکم تصمیم دارم از خاطرات و احوال خودم تو روز تولدت برات بنویسم :
از شب قبلش شروع میکنم:
ساعت حدود 8 بود که خاله هنگامه اومد خونه مامان فاطمه برای بستن ساک بیمارستان من. استرس همه وجودمو گرفته بود نمیدونم از چی ولی فوق العاده ترسیده بودم ولی سعی میکردم اصلا بروی خودم نیارم که ترسیدم برای فرار از جمع رفتم حمام و یه دوش گرفتم سر حال تر شدم.بعد از حمام شام خوردیم و هنگامه و مامان کارای منو انجام دادن و منو فرستادن که بخوابم
خواب؟؟؟؟؟
وای خدای من چقدر سخت بود اون شب شوق دیدن دخترم ترس از عمل کدومشون به من اجازه میداد که بخوابم ؟؟؟
خلاصه با امیر حسین یه مقدار از حسام گفتم و اونم هی میگفت استرس نداشته باش فردا شب دخملمون پیشته، دخملمون تو بغلته و...
نمیدونم کی خوابم برد چشامو باز کردم دیدم 5:20 صبحه و امیر حسین ساعتو برای 5:30 گذاشته بود رفتم یه آبی به صورتم زدم برگشتم تو اتاق دیدم امیر حسینم بیدار شده قلبم از سینه داشت میزد بیرون، رفتم مامان فاطمه رو بیدار کردم و شروع کردم به پوشیدن لباسام و هنگامه هم بیدار شد منو از قرآن و حلقه یاسین رد کردن و بغضم داشت میترکید زود از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدیم امیر حسین خیلی آروم رانندگی میکرد و کاملا معلوم بود استرس داره.رسیدیم بیمارستان امیر حسین و مامان فاطمه رفتن دنبال کارای پذیرش منم نشستم تا کاراشون تموم بشه، دلم داشت از بغض میترکید مونده بودم چیکار کنم دست به دامن ذکر: الا بذکر الله تطمئن القلوب شدم و تندتند این ذکر و میگفتم واقعا تاثیرش زیاده و خیلی آروم شدم رفتیم قسمت پذیرشو از امیر حسین امضا و .. گرفتن، بعد از تموم شدن کار امیر حسین یه بسته دادن به من بله لباس اتاق عمل بود گفتن برو اتاق شماره 1 اینارو بپوش بعد بخواب رو تخت !!!! قلبم سنگین میزد لباسارو پوشیدم و خوابیدم و کارای عمل انجام شد به سختی رگ دستم گم شده بود و به راحتی نتونستن رگمو بگیرن کلی دستم کبود شد پرستار اومد و گفت بلند شو بریم یادم نمیاد که با امیر حسین و مامان فاطمه خداحافظی کردم گریه کردم یانه؟
وارد اتاق عمل شدم چقدر شلوغ بود همه جوون بودن از همه بهتر دکتر بیهوشی بود که یه پسر فوق العاده شیطون بود شوخیاش باعث میشد استرسم کم بشه.
ساعتی که من عمل داشتم بازی والیبال ایران با آمریکا بود و این آقای دکتر یه هندزفری تو گوشش بود و آنلاین به من اعلام نتیجه میکرد وقتی گفت ایران برد بهش گفتم پا قدم دختر منه.
خلاصه عمل شروع شد و من از کمر بیحس شدم استرس نداشتم و کاملا آروم بودم پرده رو کشیدن فقط یه سنگینیه زیادرو شکمم حس میکردم دکتر بیهوشی بهم گفت هروقت عمل شروع شد بهت می گم گفت دارن با بتادین میشورنت از خنکی که رو شکمم حس کردم فهمیدم راست میگه و بهش اعتماد کردم که بقیه عملو برام میگه یه چند دقیقه ای گذشت و یهو گوشیشو گرفت جلوم و گفت ساعت 9:32 حلما خانوم بدنیا اومد سریع گفتم پس چرا گریه نمیکنه؟؟؟ همون لحظه دخترم گریه کرد و من هم گریه کردم اوردنش و من بوسیدمش بعد با دستمال تمیزش کردن و بردنش بیرون بخیه هام خیلی طول کشید ساعت حدود 10:30 بود که امیر اومد توی اتاق ریکاوری و کمک کرد تا منو ببرن تو بخش و اومدم تو اتاقم بچمو دادن بغلم و 1ساعت بعد حس پاهام برگشت. خداروشکر زایمان خیلی خیلی راحتی داشتم اینم از روز تولدت و لحظه تولدت.


2/9/92
