حلماحلما، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

میوه بهشتی (9ماه انتظار شیرین)

خیلی ترسیدم

1392/11/20 15:44
نویسنده : مامان هلاله
412 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مثل اینکه من مامان هلالمو ترسوندم اونم خیلی ناجور،بریم قضیه رو از خود مامانم بخونیم:

سلام دختر گلم بله منو خیلی خیلی ترسوندی

ساعت 4 صبح سه شنبه وقتی پوشکتو عوض کردم و اومدم بهت شیر بدم دیدم دم دهنت خونیه با ترس زیاد بابا امیر و بیدار کردم بنده خدا اونم کلی هول کرد.

برای اینکه من نترسم گفت احتمال زیاد توی دهنشو چنگ انداخته و زخم شده، با امیر قرار گذاشتیم تا 5شنبه صبر کنیم اگه تکرار شد ببریمش پیش دکتر خودش اگه تکرار نشد که  همون زخم توی دهنش بوده.

نمیدونم تا ساعت 8:30 که نجمه(جاریم) بیاد خونمون چه جوری گذروندم بابا امیرت از من بدتر بود.

تا نجمه اومد سریع بهش گفتم و اونم گفت احتمالا دهنش زخمه و با تصمیمه منو امیر موافق بود که تا 5شنبه صبر کنیم ولی خدا میدونه چی بهمون گذشت.

شب رفتیم خونه مامان فاطمه ، مامان منم کلی استرسی هست بهمین خاطر چیزی به مامانم نگفتم.

4شنبه حلمارو بردیم حمام معمولا بچه ها که از حمام میان بیرون با ولع بیشتری شیر میخورن.

منم داشتم به حلما شیر میدادم که دیدم گوشه ی دهنش خونیه.وااااااااای داشتم دق میکردم تا مامان فاطمه از حمام بیاد بیرون خاله هنگامه زنگ زد و من داشتم زار زار گریه میکردم یه جورایی داشتم سکته میکردم.مامانم اومد و قضیه رو گفتم اونم گفت خیالت راحت بچه خون بالا نیورده خونش غلیظ نیست و.... ولی من آرامش نداشتم به امیرم چیزی نگفتم که راه دوره دلش بلرزه.

خوابید و عصر من به حلما شیر دادم داشت شیر میخورد که دوباره اون خون لعنتیو دیدم مامان و صدا کردم و تا مامانم داشت دهن حلما رو چک میکرد دیدم از سینم خون میچکه و حلما خانم نزدیک یه ربه که داره بجای شیر خون میمکه، خیالم راحت شد که مشکل از منه نه حلما جون

ببخشید وسط حرفت پریدم مامانی ولی چجوری نفهمیدی سینت زخمه یعنی درد نداشتی؟؟؟؟

چرا دخترم یه ذره میسوخت ولی چون همیشه میسوزه فکر نکردم که زخم شده باشه.

بالاخره کلی مامان فاطمه دعوام کرد که چرا اینقدر من حرص خوردمو گریه کردم.و بهم آمادگی داد که شاید این خونی که خوردی توی رنگ مدفوعت تاثیر بذاره.

شب خاله هنگامه و امیر مهدی و عمو حامد اومدن خاله هنگامه بغلت کرد که باهات بازی کنه روش بالا اوردی

اونم چه بالا اوردنی انگار شکلات خورده بودی قهوه ای تیره، دست خودم نبود دوباره زدم زیر گریه اینقدر گریه کردم که خالی شدم، خداروشکر اون خونی که خورده بودی رو تخلیه کردی و فرداشم یه ذره مدفوعت تیره شده بود و کلا بخیر گذشت

ولی من سکته کردم و دیدم چقدر مادر بودن سخته

الهی قربون مامانم بشم که واسه من چقدر سختی کشیده.عاشقتم بخدا مامان فاطمه ی نازنین

خداروشکر که بخیر گذشت مامانی، خیالت راحت شد.

دیگه نترسی مامانی من خوبه خوبم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (10)

مامان شایان
21 بهمن 92 1:50
اخی درکت میکنم.مادر حاضره همه جور بلایی سر خودش بیاد ولی بچه اش طوریش نشه.خدا رو شکر که چیزی نبوده
سودابه
21 بهمن 92 12:35
عزیزم من که خوندم کلی بهم استرس وارد شد وای به حال خودت..خداروشکر که چیزی نبود.
مامان هانا
22 بهمن 92 23:58
مامان بودن خیلی سخته کار اسونی نیست نینی بزرگ کردن خدا رو شکر
اشراق مامان علیرضا
23 بهمن 92 19:55
آخی عزیزمممم حلما جونم چه ناز شدی خاله جون منم ازین به بعد سینمو چک بکنم همیشه پس
مامان هلاله
پاسخ
حتما اشراق جون اینکارو بکن
عاطفه
24 بهمن 92 14:03
ای جااااااااااااااااااااااااااااااانم.....قربونه گل دخترت برم... مبارک باشه هلاله جونی...انشاالله خدا همیشه حافظش باشه
ازاده مامان آرتین
24 بهمن 92 18:50
آخی نازی-حق بهت میدم-آدم میترسه و توی اون شرایط به بدترین چیز فکر میکنه-منم همینطورم-خدا رو شکر که چیز مهمی نبوده
مامان نی نی
25 بهمن 92 22:50
سلام هلاله جان خدا رو شکر که بخیر گذشت حلمای ناز رو ببوس
مامان امیرحسین جونی
3 اسفند 92 16:47
خب خدا رو شکر که چیزی نبوده هلاله جون از دخملمون یاد بگیر ببین چقد شجاعه
الهه
10 اسفند 92 17:38
آخی الههی بهت حق میدم منم بودم میترسیدم حالا خدارو شکر که مشکل جدی نبوده ببوس ناز نازی رو
مامان توت فرنگی(امیرعلی)
18 اسفند 92 11:01
وای من خیلی ترسیدم خدا را شکر چیزی نبود خودت خوبی ؟
مامان هلاله
پاسخ
خداروشکر خوبم عزیزم