سربازی بابا امیرت تموم شد
سلام گلم خوبی؟ تو دل مامانی بهت خوش میگذره؟ بابایی روز 4شنبه اومد سر کار دنبالم از صبح هم رفته بود دنبال کارای سربازیش،من خیلی خسته بودم سوار ماشین که شدم منتظر بودم خودش حرف بزنه ولی دیدم حالش گرفتس منم حرفی نزدم ، ولی داشتم از فضولی میمردم دلمو زدم به دریا ازش پرسیدم سربازی چی شد؟؟؟؟ یهو دیدم چشاش برق زد و نتونست جلو خندشو بگیره وای چه جیغی زدم کلی گریه کردم (از خوشحالی) اصلا باورم نمیشد که توی 1روز کل برنامه ی زندگیم تغییر کنه و یه دفعه از این سربازی لعنتی راحت بشم هرچی امیر میگفت گریه نکن اصلا دست خودم نبود اشکام همین جوری میومد تا این که دیدم امیرم اشک تو چشماش جمع شده دیگه اشکمامو جمع کردم رفتیم سر راه شی...
نویسنده :
مامان هلاله
10:28





