حلماحلما، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

میوه بهشتی (9ماه انتظار شیرین)

سربازی بابا امیرت تموم شد

سلام گلم خوبی؟ تو دل مامانی بهت خوش میگذره؟ بابایی روز 4شنبه اومد سر کار دنبالم از صبح هم رفته بود دنبال کارای سربازیش،من خیلی خسته بودم سوار ماشین که شدم منتظر بودم خودش حرف بزنه ولی دیدم حالش گرفتس منم حرفی نزدم ، ولی داشتم از فضولی میمردم دلمو زدم  به دریا ازش پرسیدم سربازی چی شد؟؟؟؟ یهو دیدم چشاش برق زد و نتونست جلو خندشو بگیره   وای چه جیغی زدم کلی گریه کردم (از خوشحالی) اصلا باورم نمیشد که توی 1روز کل برنامه ی زندگیم تغییر کنه و یه دفعه از این سربازی لعنتی راحت بشم هرچی امیر میگفت گریه نکن اصلا دست خودم نبود اشکام همین جوری میومد تا این که دیدم امیرم اشک تو چشماش جمع شده دیگه اشکمامو جمع کردم رفتیم سر راه شی...
26 خرداد 1392

سفر به کاشان

سلام گلم واقعا شرمندم که  خیلی وقته بهت سر نزدم آزمایش غربالگری انجام شد و جوابشم خوب بود ولی هنوز نرفتم پیش خانم دکتر 2شنبه 13 خرداد روز تولد بابا امیرت بود  من یادم رفته که تولدشه  وقتی رسیدم سر کار تازه فهمیدم تولد امیرمه سریع بهش زنگ زدم و تولدشو تبریک گفتم عصر بعد از ساعت کاری بابا امیر اومد دنبالمو بنزین زدیم  و رفتیم خونه مامان فاطمه همه آماده بودن ساعت 6 راه افتادیم سمت کاشان (خاله حسنیه،نوژا، عمو مجید، خاله هنگامه، امیر مهدی، عمو حامد، خاله هانیه، رهام ، عمو وحید و ملودی  )ملودی طوطی رهامه که من خیلی ازش میترسم. بابایی بخاطر من خیلی آروم رانندگی میکرد ولی بقیه تند رفتن و بخاطر همین مجبور شدن ...
22 خرداد 1392

یه خبر جدید

سلام  عزیز دلم خوفی؟؟؟؟ 2-3 روز پیش بابا کمال زنگ زد به بابا امیرت و خبر داد یه قانون جدید برای تخفیف سر بازی تصویب شده  بابا امیرت و من کلی خوشحالیم چون بابایی تا 31 شهریور باید بره سربازی و اگه این تخفیف شامل بابایی بشه از این هفته لازم نیست بره و از همین هفته سربازیش تمومهههههه حالا امروز بابا کمال رفته دنبال کاراش  اگه خدا بخواد و جور بشه بابایی از شنبه نمیره سربازی و میره سرکار خوشحالم تو هم خوشحالی ؟؟؟؟ تو اگه دعا کنی میشه پس برای بابا جونی دعا کن عزیز دل ...
21 خرداد 1392

یه شام عالی

سلام مامانی خوبی؟ ببخشید که چند وقته برات چیزی نمینویسم آخه خیلی بیحالم همش خوابم میاد  همش خستم یا اینکه حالت تهوع نمیدونم چیکار کنم همه میگن این ماه تموم بشه حالم بهتر میشه منم امیدوارم که همینطور باشه خلاصه بابا امیرتو با این حالم کلافه کردم ولی بنده خدا به روی خودش نمیاره که از این حالم خسته شده. دیشب خونه مامان فاطمه بودیم حالم اصلا خوب نبود بابا امیر گفت بریم حیاط بشینیم ( باباعلی یه باغچه خیلی قشنگ داره که توی این فصل پره از گلٍ، هواش حرف نداره) یه زیر انداز انداختیمو با هم حرف زدیم چند دقیقه بعد مامان فاطمه هم اومد پیشمون برامون میوه اورده بود بعد خاله حسنیه و نوژا جونی و مجید اومدن نشستن پیش ما باباعلی که دید هوا خ...
22 ارديبهشت 1392

آغاز اذیت های عدسی

سلام خوبی فدات شم ؟ اوضاع تو شکم مامانی چطوریه؟ مامانی تازگیا خیلی اذیت میکنی شبا نمیذاری من بخوابم  روزا هم کل جونمو میگیری و سر کار خیلی بیحال میشم  ولی اشکال نداره تو خوب باش سالم باش منو اذیت کن   مامانی شنبه باید برم دکتر جواب آزمایشمو نشون بدم و پرونده درست کنه برامون و کلا همه چیمون تحت نظر باشه. امروزم قراره با خاله هانیه بریم دنبال لوستر واسه روز مادر  آخه 6 روز دیگه روز مادره تو برام چی میخری؟ ...
5 ارديبهشت 1392