حلماحلما، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

میوه بهشتی (9ماه انتظار شیرین)

5ماهگیت مبارک+ روز مادر

سلام دخترکم دیروز روز مادر بود وای که چه حس قشنگیه مادر بودن و چه آرامشی داره در آغوش گرفتن فرزند من هنوز باورم نمیشه که مادرم که تو فقط و فقط توی بغل من آرامش میگیری من باورم نمیشه همون حس عاشقانه ای که من به مامانم دارم تو به من داشته باشی حلمای عزیزم من خالصانه ترین عشقم رو تقدیم تو میکنم تو هم برای هدیه روز مادر کمی خرج کنو زحمت بکش یه خنده از ته دل هزینه کن تا بهترین و زیباترین و با ارزشترین هدیه را تقدیمم کنی؛ وااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر عاشقتم حلمای عزیزم بریم سراغ شیرین کاریات دقیقا روز 5 عید خونه ی عموت اولین چرخشتو انجام دادی و هی پشت سر هم برمیگشتی و ول کن نبودی روز مادر اولین غذای کمکی رو خوردی...
2 ارديبهشت 1393

نوروز سال 1393

سلااااااااام عید همه ی دوستای گلم مبارک عید دختر گلمم مبارک. عزیزم بجای نوشتن زیاد تصمیم دارم برات عکس بیشتر بذارم بریم..... سال تحویل خونه ی خودمون بودیم   گربه ی من با دیدن این همه ماهی مست شده سفره هفت سین دخملی اینجا هم از پدر جونت عیدی گرفتیو پاکتتو سفت تو دستات نگه داشته بودی 7 فروردین ساعت 6:30 صبح با خاله ها راهی شمال شدیم ما برای سفره هفت سین 8 تا ماهی خریدیم تا 7فروردین فقط 1 دونشون زنده موند که اونم سپردیم به رود خونه ی جاده چالوس این هم زمان رهایی ماهی به دست بابایی     وسط راه وایستادیم و صبحانه خوردیم و یه عکس قشنگ از امیر مهدی گرفتم و رسیدیم ...
20 فروردين 1393

عید در راه

سلام دخترکم ببخشید خیلی وقته که چیزی برات ننوشتم.خداروشکر همه چی خوبه و زندگی داره روال طبیعیشو طی میکنه. دخترم امروز 8:20 شب سال تحویله و من حس و حالم قشنگتره چون تو هستی و زندگی زیبا تره و خدارو برای این همه زیبایی شاکرم. حلمای عزیزم،دختر گلم امیدوارم همیشه سالمو خندان باشی و سالها در کنار تو پای سفره ی هفت سین بهترین لحظاتو داشته باشیم من برم انگار بیدار شدی تا 2-3 روز دیگه میامو عکساتو کنار سفره هفت سین میذارم عشقم. ...
29 اسفند 1392

3ماهگی نفس

من قبل از تو آرامش داشتم؟؟؟؟؟ من قبل از تو شاد بودم؟؟؟؟؟؟ من قبل از تو میخندیدم؟؟؟؟؟ من قبل از تو عاشق بودم؟؟؟؟؟ من قبل از تو دلخوشی داشتم؟؟؟؟ من قبل از تو مهربون بودم؟؟؟؟؟ من قبل از تو نشاط داشتم؟؟؟؟؟؟ من قبل از تو گریه میکردم؟؟؟؟ من قبل از تو غصه میخوردم؟؟؟ من قبل از تو زندگی میکردم؟؟؟؟ اصلا من قبل از تو زنده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من بعد از تو به نهایت آرامش رسیدم من بعد از تو شادترینم من بعد از تو بی ملاحظه از ته دل میخندم من بعد از به پاکترین عشق رسیدم من بعد از تو دلخوش فرداها شدم من بعد از تو مثل یک مادر مهریون شدم من بعد از تو پرم از نشاط من بعد از تو از ته دل برای دردات گریه میکنم من بعد از تو ...
9 اسفند 1392

عکس نوشت و هووووو

سلام خداروشکر روزا به خوبی میگذره و من با حلما جون هرروز عاشقتر میشم از اونجا که قراره برای 4شنبه راهی مشهد باشیم و مدت نذاشتن مطلبم زیاد میشه فقط چندتایی عکس میذارم و از زبون حلما جونی توضیح میدم. چی گفتی مامان،میخوایم بریم مشهد؟؟؟؟من که باورم نمیشه!!!! ای وای خب من هنوز ساکمو نبستم!!!!حالا چیکار کنم؟؟؟؟ درسته دختر خاله ی مامانمی ولی درست نیست با این سن کمت منو بغل کنی!!!! راستی در تاریخ 24/11/92 پسر دایی حلما جون به دنیا اومد و ما رفتیم بیمارستان دیدنش اینم خشم حلما واسه اومدن هووی گرام نه ه ه ه ه ه جدا هووم اومد چرا یهویی من آمادگی نداشتم -دختر گلم باید خوشحال باشی مگه تو هووی امیر مهدی شدی ،امیر مهدی اینجو...
26 بهمن 1392

خیلی ترسیدم

سلام مثل اینکه من مامان هلالمو ترسوندم اونم خیلی ناجور،بریم قضیه رو از خود مامانم بخونیم: سلام دختر گلم بله منو خیلی خیلی ترسوندی ساعت 4 صبح سه شنبه وقتی پوشکتو عوض کردم و اومدم بهت شیر بدم دیدم دم دهنت خونیه با ترس زیاد بابا امیر و بیدار کردم بنده خدا اونم کلی هول کرد. برای اینکه من نترسم گفت احتمال زیاد توی دهنشو چنگ انداخته و زخم شده، با امیر قرار گذاشتیم تا 5شنبه صبر کنیم اگه تکرار شد ببریمش پیش دکتر خودش اگه تکرار نشد که  همون زخم توی دهنش بوده. نمیدونم تا ساعت 8:30 که نجمه(جاریم) بیاد خونمون چه جوری گذروندم بابا امیرت از من بدتر بود. تا نجمه اومد سریع بهش گفتم و اونم گفت احتمالا دهنش زخمه و با تصمیمه منو امیر موافق ب...
20 بهمن 1392

2ماهگی گل دختر

سلام عزیز دلم وای که چقدر خوشحالم چقدر خدارو شاکرم که تورو بهم داده. حلما من بی نهایت دوستت دارم. 2 بهمن دختر گلمو آماده کردیم و رفتیم دنبال مامان فاطمه و راهی شدیم که دخملی واکسنشو بزنه بابا امیر و مامان فاطمه رفتن داخل ولی من دل رفتن نداشتم و توی ماشین نشستم و صحنه ی واکسن زدنتو تصور کردم زدم زیر گریه ، چند دقیقه ای گذشت و اومدید تو ماشین خداروشکر خیلی بیقرار نبودی. مامان فاطمه رو رسوندیم خونشون و من و بابایی هم اومدیم خونه خودمون (چون خونه مامان فاطمه رو داشتن رنگ میکردن مامان گلم نمیتونست خونه رو با نقاشا ول کنه بیاد)و قرار شد عصز بابایی بره دنبال مامان فاطمه و بیارش خونمون واسه شب که اگه تب کردی من تنها نباشم. عصر قرار شد عم...
11 بهمن 1392