حلماحلما، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

میوه بهشتی (9ماه انتظار شیرین)

تکلیف یه جورایی معلوم شد

سلام عزیز دل مامان فدای شیطونیات بشم خیلی داری شیطونی میکنی کلا خوابو ازم گرفتی. شنبه 11 آبان رفتم مطب دکترم و آب پاکی و ریخت رو دستم که بیمارستان بقیه الله منو سزارین نمیکنه و برای سزارین باید جای دیگه برم.مگر اینکه دخملم تا هفته اول آذر برنگرده و حالت بریج بمونه در اون صورت میشه رفت بقیه الله و سزارین کنم. از دکتر آمار چندتا بیمارستانو که خودش کار میکنه گرفتیم تا تحقیق کنیمو برای هفته ی آینده که میرم چکاپ بهش خبر بدیم.ولی 100% هفته ی اول آذر دختر گلم میاد بغلم حالا تاریخش بستگی به خودم داره که چه روزی رو انتخاب کنم. این از زایمان و تکلیف تاریخش که اونم باز باید بابایی از ماموریت بیاد و یه روز خوبو برات انتخاب کنیم من خودم...
18 آبان 1392

زود زود میام

سلام دخمل قشنگم خدارو شکر اینترنت خونه راه افتاد و من زود زود میتونم بیامو برای عزیزم بنویسم خب بریم برات از اخبار روز بگم مثلا اینکه هنوز تاریخ زایمان معلوم نیست و همه فکر میکنن من از قصد تاریخو اعلام نمیکنم . روز عید غدیر هم خونه خاله هنگامه دعوت بودیم چون عمو حامد سیده و در نتیجه امیر مهدی عزیزم هم سیده و هر سال روز عید خونه خاله هنگامه دعوتیم.خیلی خوش گذشت فقط از شلوغ بودن خونه کلی کلافه شده بودم که خودم و زدم به بیخیالی و اون شب به خوبی گذشت.خاله هنگامه زحمت کشیده بود و برای تو یه پوتین خیلی خوشگل خریده بود  راستی از دوستای گلم عذر میخوام که نمیتونستم بیامو بهشون سر بزنم از این به بعد ایشالا جبران میشه. فعلا میرم و زود...
5 آبان 1392

استراحت؟؟؟

سلام دختر گل مامان خوبی عزیز دلم؟ ببخشید مامانی خیلی وقته نیومدمو برات ننوشتم . خودت بهتر میدونی که حسابی درگیر بودم.در گیر خرید واسه تو گلم. من قبل از این که از سر کار بیام بیرون نذاشتم که مامان فاطمه برات خرید کنه و دوست داشتم خودم همراهش باشم،برای همین کل کارامون مونده بود و هرروز و هروز در گیر خرید واسه عزیز دلم بودم بخاطر همین وقت نداشتم که بیام کافی نت و برات بنویسم. خداروشکر شنبه سرویس تخت و کمدت و اوردن بعد از چند وقت بدقولی که داشتن ولی خداروشکر چون همونی که میخواستمو تحویلم دادن زیاد عصبی نشدم راستی بابایی رفته بود ماموریت و نبود که وسایل قشنگ تورو ببینه و واسه کارا کمکمون کنه و بخاطر همین زحمتش افتاد گردن عمو وحامد و...
29 مهر 1392

1مهر و اولین روز خلاصی مامانی از کار

خدایاشکرت که این کار هم تموم شد و بالاخره تونستم از محل کارم بیام بیرون برعکس همه که روز اول استراحتشون راحت میخوابن من مجبور بودم ١ساعت هم زودتر از بقیه روزها بیدار بشم ١مهر آزمایش خون وچکاپ کامل داشتم.و نباید از ١٢ساعت قبل از آزمایش چیزی میخوردم.در حالت ضعف بودم و خداروشکر آزمایشامو بموقع انجام دادم با آژانس برگشتم خونه مامان فاطمه خونه نبود و منم کلیدمو جا گذاشته بودم خدا میدونه با اون ضعفی که من داشتم چقدر عصبی بودم زنگ زدم به هانیه و گفت دارم میرم دنبال رهام بیا با هم بریم.یه ذره آروم شدم و با هانیه راه افتادیم سمت مدرسه آقا رهام. تعطیل که شدن رهام اومد دستمو گرفت کل مدرسه رو بهم نشون داد. من از رهام بیشتر ذوق داشتم بعد از دیدن ...
7 مهر 1392

اولین مسافرت با خانومی

سلام دختر قشنگم خوبی مامانم؟ خداروشکر تکون خوردنات بهتر شده و به شکمم که نگاه کنی تکونات کاملا واضحه. 5شنبه 28 شهریور بعد از ساعت کاری راه افتادیم سمت شمال. توی راه خیلی وایستادیم بابا امیر خیلی مواظب و حواسش بودکه مدت طولانی توی ماشین نباشیم.بالاخره رسیدیم نوشهر و یه ویلا اجاره کردیمو اونجا ساکن شدیم. جمعه هم با بابا امیررفتیم لب دریا کلی خو گذروندیم و یه ناهار تپل خوردیم  راه افتادیم سمت خونه سریع آماده شدیم و راه افتادیم  سمت نوشهر عروسی همکار من (عاطفه و میلاد). عروسیشون خیلی خوب بود همه چی عالی بود ایشالا که خوشبخت بشن.تازه ما با هم همساه هم هستیم و یه کوچه با هم اختلاف داریم. شب ساعت 2رسیدیم خونه و صبح رفتیم دریا ...
6 مهر 1392

عروسی دوستای مامان و بابا

سلام دختر خوشگلو تنبل من خوبی؟ تنبل شدی و با کم تکون خوردنت منو هی میترسونی. خداروشکر جز کمر دردای شدید مشکل دیگه ای ندارم و این دوران هم داره به خوبی میگذره. دیروز تا ساعت 4:30 سر کار بودم و بعدبابایی اومد دنبالمو رفتیم خونه مامان فاطمه یه دوش 2دقیقه ای گرفتیم و بابایی رفت آرایشگاه و منم موهامو خودم درست کردمو یه آرایش ساده هم کردم. بابایی از آرایشگاه اومد چه چیزی شده بود کلی با تیپ و قیافش حال کردم قربونش برم شوهرم خیلی خوشگل شده بود. رفتیم سمت خونه خودمون و من لباسامو پوشیدم و راه افتادیم سمت تالار عروسی داوود و مهین دوستای صمیمی منو بابایی. صحرا و محمد و رادین جون هم بودن. خیلی خوش گذشت. مهین شبیه پرنسسا شده بود خیلی باحال ...
24 شهريور 1392

روزت مبارک عشقم

سلام دختر قشنگم روزت مبارک عشقم مامانی چند روزی بود تنبل شده بودی البته منم هی مشغول کار بودم تکونای تورو کامل نمیفهمیدم 11 شهریور با کمک مامان فاطمه و خاله هانیه که کلی زحمت کشیدن خونمونو چیدیم و تموم شد خداروشکر خیلی خونمون خوشگل شد 12شهریور عروسی احسان و الهام بود(پسر عمه ی بابا امیر) از صبح در گیر آرایشگاه و ... خیلی خیلی خوش گذشت بهمون 13شهریور از 6صبح رفتیم جشن شرکت بابا امیر که اونجا هم با وجود داود و مهین خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و تا 6 بعد الظهر اونجا بودیم. کلا هفته ی گذشته هفته ی خوبی بود. بابا امیرم امروز رفت ماموریت. فعلا میرم ببخشید که تند تند وبلاگتو به روز نمی کنم . دوستت دارم   ...
16 شهريور 1392